عزیزکم. پسر کوچولوی من. داری یکساله میشی. عمرمی مامان. نفسمی عزیزم. برای تولدت میخوایم بریم خونه مامان بابا مهدی. کیک برات میگیرم. ببخش عزیزم که اینقدرم سرم شلوغه که نمیتونم برات جشن تولد بگیرم. ایشالا سال دیگه که خودت هم بفهمی که تولدته. مشکل مالی مامان و بابا هم حل شده باشه برات یه جشن خوشگل میگیرم. قول مردونه.

طلایی یه چیزی یواشکی بگم؟ دیروز خوردی زمین. با صورت. دماغت خون اومد. دندونت هم رفت تو لبت و لبت باد کرد و کلی خون اومد. از ترسمون جرات نکردیم به بابا مهدی بگیم دماغت خون اومده. فقط دیگه نمیشد لبت رو پنهون کرد. فقط گفتم لبت خون اومده. پیشونیت هم باد کرد و قرمز شد و از چشمای بابایی هم دور نموند. ببخش مامانی ببخش عزیزم. مشغول کار بودم. آخه مهندس منتظر نقشه ها بود. زیر چشمی حواسم بهت بود ولی ناغافل از رو مبل افتادی زمین. بمیرم برات که خیلی گریه کردی. لبتاپ رو انداختم کنار و گفتم گور بابای کار و پول. بغلت کردم تا شب که بابا مهدی اومد. ببخش پسرم.

دیگه راحت سرپا وایمیسی. تعادل داری. دیگه نزدیکاست که راه بیافتی.

مامانی کی صدام میکنی پس؟ من که مردم برات...

هر روز بیشتر دوست دارم از روز قبل. نفس مامانی. عزیزمی.