در حال خوردن سیب.

 

سلام دردونه خوشگلم

مامانی 4 شنبه رفتیم بیمارستان دیدن خاله زینب و نی نی کوچولوی تازه به دنیا اومدشون.

آبرو نذاشتی واسمون مامانم آخه کلا. اولن که ماشین نمیتونستیم ببریم با تاکسی رفتیم. توی هر ماشینی سوار میشی هی دولامیشی صورتت رو میچرخونی سمت بغل دستی. اونا نخوان هم مجبورن باهات حال و احوال کنن و بازی کنن. مامان جونم مردم هزارتا گرفتاری دارن. مسخره تو که نیستن.

بعدشم تو بیمارستان، یه لحظه رفتیم که نی نی رو ببینیم. شلنگ سرم زینب رو کشیدی و اوف کف اتاق پر شد از سرم. دست زینب درد گرفت. پرستار دعوامون کرد. بعدشم که اونقدر جیغ زدی و قهقه زدی که دو تا از همراهای مریضا اومدن اعتراض کردن خانم پرستار هم گفت باید برید. به همین راحتی بیرونمون کردن! الان خجالت کشیدی؟ دیگه چه فایده. آبرو نذاشتی برامون!

مامانم یه 6-7 قدمی راه میری و میخوری زمین.

بد اخلاق شدی و تا دعوات میکنم یا چیزی که نباید دستت باشه رو ازت میگیرم جیغ میکشی و گریه میکنی. تازگی هم یاد گرفتی سرت رو میذاری زمین و قهر میکنی مثلا.

کلا پسمل لوسی شدی. خدا به من رحم کنه با این دسته گلی که دارم تحویل جامعه میدم....

ولی بازم نفسمی. دوست دارم