پسر قشنگم

رفتیم آزمایشگاه. خون دادی. من و بابا رو از اتاق بیرون کردن. سه نفری ریختن سرت.  اذیت شدی گلم. بمیرم برات.

آزمایش ادرارت رو هم انقدر چرخیدیم تو خیابون تا انجام شد نیشخند

میمونه آخریش. اونم ایشالا فردا

نا امیدم نکنی ها مامانم. کیف کنم جواب آزمایشت رو ببینم ها گلم! باشه؟

اما خبرهای هفته:

10 قطره ای شدی عزیزکم. 1000 قطره ای شی مادر! دور سرت بگردم دردونه نازم.

شبا وقتی میریم که شیر بخوریم و بخوابیم بهت میگم با بابا بای بای کن. تو هم به عشق شیر اصلا هیچ کدوممون رو تحویل نمیگیری.

حالا دو سه شبه شبا که میبینی دارم برات شیر درست میکنم از توی آشپزخونه خودت سرت رو میندازی پایین و شروع میکنی به بای بای و یه راست میری سمت اتاقت. پشت سرت رو هم نگاه نمیکنی. چون میدونی منم شیشه به دست دنبالت دارم میام.

صبح داشتی ورقهای مجله رو میکندی و میخوردی. دعوات کردم. میخندی و پشتت رو میکنی به من و بازم میخوری. واقعا چی با خودت فکر کردی فسقل؟

مامانی انقدر ناز حرف میزنی. حرف که نمیزنی صداهایی که درمیاری از خودت انقدر قشنگن. صدات خیلی قشنگه کوچولوی خوشگلم. ماما و بابا میگی ولی باور میکنی که هنوزم نمیفهمم که میفهمی چی میگی یا نه؟

دوست دارم دوست دارم دوست دارم