امیرحسامم عزیزترینم

مامانم چیکار کنم با این همه دوست داشتنت.

احساس میکنم دارم بد بارت میارم پسرم. نمیتونم ببینم کسی چیزی بهت بگه. کسی سر به سرت بذاره. حتی بابات. این چند روزه انقدر به بابات گفتم نکن نکن دیوونه اش کردم. اگه باهات شوخی کنه اگه مثلا هی بینی ات رو بکشه اگه با توپ بزنه بهت عصبانی میشم. 

وقتی مامانی بابا مهدی با اون دست سنگینش گروپ گروپ میکوبه تو کمرت و به خیال خودش باهات بازی میکنه احساس میکنم با هر ضربه اش نفس من بند میاد. (دیروز آخر سر به بابا مهدی گفتم به مامانش بگه نزنه تو کمرت. وگرنه ....)

انقدر لوست کردم که اگه کسی چیزی رو از دستت بگیره گریه میکنی و میای سمت من.

شبا که میذارمت تو تخت چند بار برمیگردی و نگاه میکنی که ببینی من باشم و یه وقت نرفته باشم از اتاقت بیرون.

مثل جوجه ماشینی هرجا برم پشت پای من داری میای. حتی وقتی با تلفن حرف میزنم و راه میرم همینطوری پشت سرمی.

تقصیر من نیست مامانی. من که گفتم من ظرفیتش رو ندارم. عشقت خیلی بزرگه عزیزترینم.

امروز دلم خواست تو بغلم بخوابونمت. وقتی خوابیدی دلم نمیومد بزارمت تو تختت. هی نگاهت کردم هی بوست کردم به خدا هزار بار گفتم میدونی این نفس منه. میدونی این زندگیه منه. من رو با این امتحان نکنی ها.

دوست دارم خیلی دوست دارم.