کوچولوی مظلومم. واکسن زدیم برات. تا صبح تو تب سوختی. دردت به جونم. خوب شو عزیزکم خوب شو. 

عوضش تموم شد. راحت شدی رفت تااااااااااا 6 سالگی. خیال مامان هم راحت شد نفسم. 

تا حالا فکر میکردم نفسم به نفست بنده. حالا میبینم نه! اوضاعم خرابتره. نفسم به بند بند وجودت بنده. نفسم به پات که درد میکرد و نوک پنجه ات رو میذاشتی زمین هم بنده. به کف دستات که آتیش ازش میبارید به چشمات که بی حال بود به دهنت که زور میزد بتونه نون رو بجوئه.....

تا صبح با بابا مواظبت بودیم. هر طرف چرخیدی صورت یکی مون رو دیدی. این همه عشق رو میتونی درک کنی مامانی؟

هیچی ازت نمیخوام جز اینکه سالم باشی و یه روز بفهمی که چقدر دوست داریم.