دردونه نازم. بردم گذاشتمت مهد. از پله ها که رفتیم بالا در اتاقتون بسته بود. از توی پله ها داد میزنی در با. در با!

بعدم خودت در زدی و رفتی تو. رفتی وسط کلاس و گفتی خدابظ. عزیز دل شیرین زبونم. پس خوبه؟ خوشحالی؟ تو خوب و خوش باش من دیگه هیچی از این دنیا نمیخوام.

دوست دارم یکی یکدونه قشنگم.

 

پ.ن. اونجا فکر کنم زیاد میشنوی که چیکار کردی (به قول بابات شایدم دعواتون میکنن میگن چیکار کردی) تو خونه راه میری میگی چیقاتدی چیقاتدی!

الان نگاه کردم دیدم بیسکوئیت های بیزبونی رو که دیروز یکی یکی میومدی از من میگرفتی و من خوشحال بودم که داری میخوری ریختی پشت کامیونت. آب هم ریختی توش بعد باقی ماشین هات رو هم توی این سرلاک غرق کردی. و البته که روفرشی رو هم از این معجون خوشمزه ات بی نصیب نذاشتی. قربونت برم آشپز کوچولوی مامان.