دو سال و یازده ماه و یک هفته و چهار روز

همه زندگی من 

کمتر از سه هفته تا سه سالگی فاصله داریم. عزیز قشنگم همه دنیای من چه زود داری بزرگ میشی

برات سیب زمینی سرخ کردم بعنوان عصرونه. میری میچرخی میایی یه دونه میخوری باز میری باز میایی یهو وسطش میگی خلی خوشزه است. مرسی باسه من سی مَزینی درست کردی.

توی سایت دارم یه کاری انجام میدم. یهو ترس برم میداره که نکنه یه جایی اشتباه کرده باشم. میرم چک میکنم و میبینم درسته. با خودم به صدای بلند میگم آخیش ترسیدما. نشستی تلویزیون نگاه میکنی یهو میپری میگی ترسیدی دستت رو بده به من. میمیرم برات. یه یکی دو دقیقه ای دستم رو میگیری تو دستت میگی دیگه نمیترسی؟ میگم نه عزیز قشنگم تا تو کنارمی از هیچی نمیترسم پسر دردونه ام

دوستت دارم شاهکار خلقت. دوستت دارم

/ 3 نظر / 12 بازدید
سمیه

به این میگن مهربانی ناب

گیلناز

قربووونش برم من که این همه مراقبته...اینقدر بهش عشق بده که برای همه عمرش باهاش باشه...این روزها همیشه یادش می مونه...توی ناخداگاهش یه جا میره و ضبط میشه و بعدش وقتی خودش بزرگ شد و یه گل پسر یا گل دختر عین خودش داشت این عشق ها به کمکش میاد :) :***

گیلناز

سلام دوباره...سعیده جونم این هم آدرس وبلاگ من که از 6 سال پیش تا حالا داشت خاک میخورد :) خوشحال میشم بیای و بخونی مطالبم رو :)