سه سال و هشت ماه

شیرین ترینم

با بابات رفتی خرید. توی خریداتون خامه صبحانه هم بود. نمیدونم چرا ذوق داشتی واسه خامه هه.

وقتی اومدی خامه رو از توی پلاستیک درآوردی گفتی سعیده جون ببین برات خامه خریدم...

خلاصه من که خامه نمیخورم بابات خورده بود بیشترش رو. دیشب که براش سفره افطار چیدم خامه رو هم آوردی. یادت افتاد باز خامه رو. بابات خواست بخوره نذاشتی. گفتی برای سعیده جونه. منم بخاطر اینکه ناراحت نشی خوردمش. جالبش برام اینه که همچین با لذت دونه دونه لقمه هایی که من میخوردم رو نگاه میکردی که کیف میکردم. وقتی هم تموم شد بردی قوطی خالی رو انداختی سطل آشغال و برگشتی نشستی تازه سر سفره به خوردن.

عزیزترینم.... پسر مهربونم.... بیشتر از همه دنیا دوست دارم

/ 0 نظر / 7 بازدید